
نه اسمون زمین میاد
نه ابری بارونی میشه ...
برای گریه کردنات یکی دو روزی کافیه
سیاه بپوش برای من اینم برای قافیه ...
تو چنگ ابرای بهار افتادم و در نمیام
چشمام و سرزنش نکن از پسشون بر نمیام ...

تلخیه هق هقه گریه طعم تلخ خنده هامه ...
من و آبی برگشتیم بعد از یک مدت چند ماهء
فقط میتونم بگم
شال و کلاه کن آسمون خیس
چترتو باز کن گریه بارونه ....
خاطرهای مردمو . . . .
امروز با یکی از دوستام بودم به یک باره حرف تو حرف شد و یک خاطره مرده رو براش تعریف کردم باورم نمیشد که توی اون لحظه حس میکردم توی اون برهه از زمان قرار گرفتم و تمام بد بختیام کاملا شیفت دیلت شده بو ، آی اسیر های این زمین یادی از خاطرهای مردتون کنید که مدتهاست گوشه قلبتون داره خاک میخوره ولی خوش به حال اونایی که وقتی یاده خاطراتشون می افتن که چه چیزها وچه کسانی رو از دست دادن یک ذره برن تو فکر که چرا ؟؟؟؟؟
گرد و غبار دوری رو قاب سرد و خالی
عکس دو تا پرنده رو شاخه های قالی
نه پنجره نه گلدون
نه شیروونی نه ناودون
آینه ی پینه بسته
رو طاقچه ی شکسته
خاطره های مرده مو زنده کن
دنیامو از پنجره آ کنده کن
آب وپرش کن آینه رو نگاه کن
پرنده های قالی رو رها کن
به خونه ی خیال من جون بده
به دفتر من سر و سامون بده(۲)
چند تا اتاق تاریک
چند تا چراغ خاموش
یه میز بی صندلی
یه دفتر فراموش
حیاط سرد پاییز
بایک درخت تنها
یه حوض و چند تا ماهی
خسته سوز و سرما
بازم بکار تو دست من بهارو
بازم بیا نون بده ماهیارو
تکیه بده به تک درخت خونه
ای که نگات برام یه سایبونه
به خونه ی خیال من جون بده
به دفتر من سر و سامون بده
هر چی فکر میکنم نمیفهمم که این عشق و دوست داشتن چیه که دنیارو تحت کنترلش داره ، از بالای نیزه رفتن سر امام حسین تا گریه کردن یک بچه دو ساله برای یک ماشین اسباب بازی ، ولی نمیدونم چرا تو این روزها همه عشق ها داره رنگ دورغ به خودش میگیره ، همه با یک نقاب خودشونو عاشق نشون میدن ولی پشت نقاب چیز دیگه ای داره رقم میخوره ، همیشه فکر میکردم غم وغصه های من بالاتر از منه ولی آخرین مسافرتی که رفتم فهمیدم اصلا غم وغصه ای ندارم و فقط خودم دارم از کاه کوه میسازم ، درد اینه که رو ویلچر نشسته باشی ، مادرت مریض باشه ، پدر نداشته باشی و در کل غریب باشی توی این دنیای بزرگ
چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها شکستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرم شکستن